نگویمت که همه ساله می پرستی کن سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

اشاره: مرحوم علامه طباطبایی در جلسات خصوصی اخلاقی خود، شرحی بر غزلیات حافظ بنا بر نگاه خاص عرفانی و سلوکی خویش و با مدد بر آیات و روایات ایراد فرموده اند. مرحوم آیت الله سعادت پرور که از شاگردان برجسته علامه محسوب می شدند و سالها از این جلسات بهره برده اند، این بیانات استاد را تنظیم و در قالب کتابی به نام «جمال آفتاب» به رشته تحریر درآوردند.
به مناسبت ماه مبارک رمضان، در این جا دو غزل خواجه حافظ را ذکر نموده ایم که که به موضوع صیام و ماه رمضان پرداخته است.

غزل 333:

به دور لاله، قدح گیر و بى ‏ریا مى باش                           به بوى گل، نَفَسى، همدمِ صبا مى باش‏

نگویمت که همه ساله مِىْ پرستى کن                           سه ماه مِىْ خور و نُه ماه پارسا مى باش‏

اى خواجه! موسم بهار، و از طرفى ماههاى پر برکت رجب و شعبان و رمضان در رسیده، ایّامى است که باید از نفحات تجلّیات محبوب که در وزیدن مى باشد، بهره‏ مند شد. قدحى از مِىْ مشاهدات او برگیر، و لحظه اى با بوییدن گل جمالش، همنشین صبا و نسیمهاى جان بخش معشوق، و یا نزدیکان درگاهش شو. نمى‏ گویم که: در تمام سال، مِىْ پرست، و به بندگى تامّ مشغول باش. خیر، تنها سه ماه، که بهار عبادت و بندگى و برخوردارى از عنایات خاصّه اوست، به مراقبه بپرداز، و در طول سال، با عبادات ظاهرى از نتایج معنوى آن بهره‏مند شو.

(منبع: جمال آفتاب، ج‏6، ص256)


غزل 56:

گل در بَرْ و مِىْ در کف و معشوقه به کام است                   سلطان جهانم به چنین روز غلام است‏

گو شمع میآرید در این جمع، که امشب                              در مجلس ما، ماهِ رُخِ دوست تمام است‏

در مذهب ما، باده حلال است، ولیکن‏                              بى روى تواى سرو گل اندام! حرام است‏

گوشم همه بر قولِ نِىْ ونغمه چنگ است‏                              چشمم همه بر لعلِ لب و گردش جام است‏

در مجلس ما عطر میآمیز، که جان را                                     هر لحظه ز گیسوىِ تو خوشبوى، مشام است‏

از چاشنىِ قند مگو هیچ و ز شکّر                                           زآنرو که مرا با لبِ شیرین تو کام است‏

تا گنجِ غَمَت در دلِ ویرانه مقیم است‏                                 پیوسته مرا کُنجِ خرابات مقام است‏

از ننگ چه گویى؟ که مرا نام زننگ است‏                           وز نام چه پرسى؟ که مرا ننگ زنام است‏

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرْباز                                و آن کس که چو ما نیست دراین شهر، کدام است‏

با محتسبم عیب نگویید، که او نیز                                       پیوسته چو ما، در طلبِ شرب مدام است‏

حافظ! منشین بى‏مى و معشوق زمانى‏                                 کایّامِ گل و یاسمن و عید صیام است‏

 

خواجه در عدّه اى از غزلیّات خود از آن جمله این غزل (در بیت ختم) بر اهمیّت ماه صیام و روز عید آن اشاره میفرماید. خطبه رسول اللَّه صلى الله علیه و آله اشاره به ضیافت و کرامت و نظر رحمت داشتن حضرت محبوب به بندگانش دارد، که: «وَ هُوَ شَهْرٌ دُعیتُمْ فیهِ إلى‏ ضِیافَةِ اللَّهِ، وَجُعِلْتُمْ فیهِ مِنْ أهْلِ کَرامَةِ اللَّهِ ... یَنْظُرُ اللَّهُ- عَزَّوَجَلَّ- فیها بِالرَّحْمَة الى‏ عِبادِهِ.»[1]: (و آن ماه، ماهى است که درآن به میهمانى خدا دعوت شده و مشمول تکریم خداوند قرار گرفته‏اید ... خداوند- عزّوجلّ- درآن ماه با نظر رحمت به بندگانش مى‏نگرد.)، و در حدیث آمده که: «کُلُّ عَمَلِ ابْنِ آدَمَ هُوَ لَهُ إلَّاالصّیامَ فَهُوَ لى وَأَنَا اجْزى‏ بِهِ.»[2]: (تمام اعمال فرزند آدم براى اوست، مگر روزه که براى من است و من خود پاداش آن هستم.)- بنا بر اینکه فعل متکلّم «اجْزى‏» مجهول خوانده شود-، و نیز حدیثى دلالت بر عظمت روز عید صیام براى مؤمنین دارد، که فرمود صلى الله علیه و آله: «إذا کانَ أوَّلُ یَوْمٍ مِنْ شَوّالٍ، نادى‏ مُنادٍ: أیُّهَا المُؤْمِنُونَ! اغْدُوا إلى‏ جَوائِزِکُمْ.»[3]: (وقتى روز اوّل ماه شوّال فرا مى رسد، منادیى صدا برمى آورد: اى مؤمنان! سَرِ صبح [روز عید] به سوى جایزه هایتان بشتابید.) سپس حضرت باقر علیه السلام به جابر فرمود: «یاجابِرُ! جَوائِزُ اللَّهِ لَیْسَتْ کَجوائِزِ هؤُلآءِ المُلُوکِ.»: (اى جابر! جوایز و پاداشهایى خداوند بسان جوایز و بخششهاى این پادشاهان نیست.- پس ازآن فرمود: «هُوَ یَوْمُ الجَوائِزِ.»[4]: (آن روز، روز جایزه و پاداش مى باشد.- همچنین در.دعاى بعد از نماز عید فطر آمده که: «وَ اقْلِبْنى مِنْ وَجْهى هذا، وَقَدْ عَظَّمْتَ فیهِ جائِزَتى، وَأجْزَلْتَ فیهِ عَطِیَّتى، وَکَرَّمْتَ فیه حِبائى.»[5]: (و مرا ازاین راه در حالى که جایزه و پاداش بزرگ، و بخشش فراوان، و عطاى گرامى به من عنایت فرمودى، برگردان.) نیز در دعاى قنوت نماز عید، عطایایى که به بندگان خالصش عنایت فرموده به عنوان عیدى درخواست شده است؛ که: «أَسْأَلُکَ ... أَنْ تُدْخِلَنى فى کُلّ خَیْرٍ أدْخَلْتَ فِیهِ مُحَمَّداً وَآلَ مُحَمَّدٍ، وَأنْ تُخْرِجَنى مِنْ کُلّ سُوءٍ أخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَآلَ مُحَمَّدٍ- صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلَیْهِمْ أجْمَعینَ- أللّهُمَّ! إنّى أسْأَلُکَ خَیْرَ ما سَأَلَکَ بِهِ عِبادُکَ الصّالِحُونَ، وَأعُوذُ بِکَ [فیه‏] مِمَّا اسْتَعاذَ [مِنْ شَرّ مَا اسْتَعاذَ] مِنْه عِبادُکَ الصّالِحُونَ [المُخْلَصُونَ‏].»[6]: (از تو خواستارم ... که مرا در هر خیر و خوبى که محمّد و آل محمد را داخل نمودى، واردم گردان، و از هر بدى که محمّد و آل محمد- درودها و رحمتهایت بر او و بر آنان، همگى باد!- را ازآن خارج نمودى، بیرونم فرما. بارخدایا! براستى که خواهان تمام خیر و خوبى اى هستم که بندگان شایسته‏ات از تو درخواست نموده‏اند، و به تو پناه مى آورم از تمام [از بدىِ‏] آنچه که بندگان شایسته [یا: پاک به تمام وجود] ات به تو پناه آورده‏اند.) معلوم مى شود خواجه را جوائز عید نصیب گشته و به گوشه اى از خیرات محمّد و آل محمّد صلى الله علیه و آله و صالحین، و شهود حضرت محبوب که از بهترین و والاترین جوائز الهى است، دست یافته که مى گوید:

گل در بر و مِىْ درکف و معشوقه به کام است‏                      سلطان جهانم به چنین روز غلام است‏

آرى، مقام خلافت الهى را، راه یافتگان به فنا و مقام مخلصیَّت (به فتح لام) نایل خواهند شد، و این همان مقام سلطنت الهى است که به ایشان داده مى شود، و مى‏توانند در زمین و زمان تصرّف کنند؛ که: «عَبْدى! أطِعْنى، أجْعَلْکَ مَثَلى، أنَا حَىٌّ لا أمُوتُ، أجْعَلُکَ حَیّاً لَاتمُوتُ، أَنَا غَنِىٌّ لا أفْتَقِرُ، أجْعَلُکَ غَنِیّاً لا تَفْتَقِرُ، أنَا مَهْما اشآءُ یَکُونُ، أجْعَلُکَ مَهْما تَشآءُ یَکُونُ.»[7]: ( [اى‏] بنده من! ازمن اطاعت نما تا تو را نمونه خویش گردانم، من زنده اى هستم که مرگ را بر من راهى نیست، تو را نیز زنده اى مى گردانم که هرگز نمى میرى؛ من بى نیازى هستم که هرگز نیازمند نمى شوم، تو را نیز آنچنان غنى مى نمایم که هرگز نیازمند نشوى، من هرچه بخواهم موجود مى شود، تو را نیز آنچنان مى گردانم که هرچه بخواهى موجود مى شود.- نیز: «وَما تَقَرَّبَ إلَىَّ عَبْدٌ بِشَىْ‏ءٍ أحَبَّ إلَىَّ مِمَّا افَتَرَضْتُ عَلَیْهِ، وَإنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إلَىَّ بِالنّافِلَةِ حَتّى‏ احِبَّهُ؛ فَإذا أحْبَبْتُهُ، کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذى یَسْمَعُ بِهِ، وَبَصَرَهُ الَّذى یَبْصُرُ بِهِ، وَلِسانَهُ الَّذى یَنْطِقُ بِهِ، وَیَدَهُ الَّتى یَبْطِشُ بِها.»[8]: (و هیچ بنده اى به چیزى محبوبتر و دوست داشتنى تر در نزد من، ازآنچه که براو واجب نموده‏ام، تقرّب و نزدیکى نجست، و براستى که بنده با عمل مستحبّى به من نزدیکى مى جوید تا اینکه دوستش بدارم، و هرگاه دوستش داشتم، گوش او مى شوم که بدان مى شنود، و چشم او که به وسیله آن مى بیند، و زبانش که به واسطه آن سخن مى گوید، و دستش که به آن مى گیرد.) ناچار اینان کسانى هستند که شهود حضرت حقّ و تجلّیات اسماء و صفاتى او را دارا گشته و از جوائز عید فطر بقدر منزلتشان برخوردارند. خواجه هم مى گوید:

گل دربر و مى در کف ومعشوقه به کام است‏                      سلطان جهانم به چنین روز غلام است‏

چرا چنین نباشد آن کس که از ضیافت الهى در ماه رمضان استفاده کامل را برده و رضایت حضرتش را در تمام حرکات و سکناتش بدست آورده.

گو: شمع میآرید دراین جمع، که امشب‏                              در مجلس ما، ماهِ رُخ دوست تمام است‏

هنگامى مجلس ما، عاشقان حضرت دوست، به چراغ و شمع نیازداشت که او.ما را مفتخر به جوائز روز عید و دیدار خود ننموده بود؛ ولى اکنون که ماه جمال او در نهایت تجلّى برایمان نور افشانى مى کند، احتیاجى به شمع و غیرآن نداریم، شاید با این بیان بخواهد بگوید: تا وقتى براى شناخت دوست و پى بردن به اسرار ملکوت سماوات و زمین به علم و برهان نیاز داشتیم که یار به تمام معنا از راه موجودات و با آنان براى ما جلوه نکرده بود، حال که دیدارش به ظهور کامل با خود و مظاهر نصیبمان گشته نیازى به علم و برهان نداریم؛ که: «أنْتَ الَّذى لا إلهَ غَیْرُکَ، تَعَرَّفْتَ لِکُلّ شَىْ‏ءٍ، فَما جَهِلکَ شَىْ ءٌ، وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى کُلّ شَىْ‏ءٍ، فَرَأَیْتُکَ ظاهِراً فى کُلّ شَىْ‏ءٍ.»[9]: (تویى که معبودى جز تو نیست، خود را به همه چیز شناساندى، پس هیچ چیز به تو جاهل نشد. و تویى که خود را در هر چیز به من شناساندى، تا تو را آشکار در هر چیز مشاهده نمودم.- همچنین: «إلهى! بِکَ هامَتِ القُلُوبُ الوالِهَةُ، وَعَلى مَعْرِفَتِکَ جُمِعَتِ العُقُولُ المُتَبایِنَةُ؛ فَلا تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ إلّابِذِکْراکَ، وَلَا تَسْکُنُ النُّفُوسُ إلّاعِنْدَ رُؤْیاکَ. أنْتَ المُسَبَّحُ فى کُلّ مَکانٍ، وَالمَعْبُودُ فى کُلّ زَمانٍ، وَالمَوْجُودُ فى کُلّ أوانٍ، وَالمَدْعُوُّ بِکُلّ لِسانٍ، وَالمُعَظَّمُ فى کُلّ جَنانٍ.»[10]: (بارالها! دلهاى واله و حیران، پا بست عشق و محبّت توست، و عقول مختلف بر معرفت و شناسایى تو متّفقند؛ لذا دلها جز به یادت اطمینان نمى یابند، و جانها جز هنگام دیدارت آرام نمى گیرند. تویى که در هر جایى به پاکى یاد شده، و در هر زمانى مورد پرستش قرار مى گیرى، و در هر هنگام و وقتى وجوددارى، و به تمام زبانها خوانده شده، و در تمام دلها بزرگ شمرده مى شوى.)

در مذهب ما باده حلال است، ولیکن‏                                بى روى تواى سرو گل اندام! حرام است‏

خلاصه بخواهد بگوید: در صورتى بر ما عاشقان حضرت محبوب، باده گرفتن از.مظاهر عالم جهت دیدن روى او حلال است که آنها راهنماى به تجلّیات حضرتش باشند؛ که: «إلهى! تَرَدُّدى فِى الآثارِ یُوجِبُ بُعْدَ المَزارِ.»[11]: (معبودا! بازگشت و توجّهم به آثار و مظاهرت موجب دورى دیدارت مى شود.- نیز: «إلهى! أمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إلَى الآثارِ، فَارْجِعْنى إلَیْکَ بِکِسْوَةِ الأنْوارِ وَهِدایَةِ الإسْتِبْصارِ، حَتّى‏ أرْجِعَ إلَیْکَ مِنْها کَما دَخَلْتَ إلَیْکَ مِنْها، مَصُونَ السِّرّ عَنِ النَّظَرِ إلَیْها وَمَرْفُوعَ الهِمَّةِ عَنِ الإعْتِمادِ عَلَیْها، إنَّکَ عَلى‏ کُلّ شَىْ‏ءٍ قَدیرٌ.»[12]: (معبودا! خود امر فرمودى که به آثار و مظاهرت بازگشت نمایم، پس مرا با پوششى از انوار و هدایتى که دلم بدان روشن شود، به سوى خود بازگردان، تا همان گونه که از طریق مظاهر به سوى تو وارد شدم، از طریق آنها به سویت رجوع نمایم، در حالى که درون و باطنم از نگریستن [استقلالى‏] به آنها مصون و محفوظ مانده، و همّتم از اعتماد و تکیه برآنها برداشته شده باشد، بدرستى که تو بر هرچیز توانایى.).

و گرنه، «بى روى تو اى سَرْوِ گُل اندام! حرام است»؛ که: «أسْتَغْفِرُکَ مِنْ کُلّ لَذَّةٍ بِغَیْرِ ذِکْرِکَ، وَمِنْ کُلّ راحَةٍ بِغَیْرِ انْسِکَ، وَمِنْ کُلّ سُرُورٍ بِغَیْرِ قُرْبِکَ.»[13]: (از هر لذّتى به غیر یادت، و از هر راحتى و آسایشى به غیر انس و آشنایى با تو، و از هر شادمانى اى به غیر قرب و نزدیکى‏ات آمرزش مى طلبم.)؛ لذا پس از گرفتن باده تجلّیاتِ حضرت معشوق در روز عید، دیگر:

گوشم همه بر قول نى و نغمه چنگ است‏                             چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است‏

گوش من جز نغمه دلرباى حضرت دوست را نمى شنود، و چشمم همواره بر لب شیرین و حیات بخشش مى باشد تا شاید هر لحظه از جام تجلّیات و گفتار روح نوازش بهره‏مند گردم؛ که: «إلهى! تَناهَتْ أبْصارُ النّاظِرینَ إلَیْکَ بِسَرائِرِ القُلُوبِ، وَطالَعَتْ أصْغَى السّامِعینَ لَکَ نَجِیّاتِ الصُّدُورِ، فَلَمْ یَلْقَ أبْصارَهُمْ رَدٌّ دُونَ ما یُریدُونَ. هَتَکْتَ بَیْنَکَ وَبَیْنَهُمْ حُجُبَ الغَفْلَةِ، فَسَکَنُوا فى نُورِکَ، وَتَنَفَّسُوا برَوْحِکَ.»[14]: (معبودا! دیدگان آنان که به سوى تو ناظرند، به رازهاى دلها رسیده و آنان که به [فرامین‏] تو بیشتر گوش سپرده‏اند، نجواهاى سینه‏ها را شنیده، پس جز آنچه اراده نمودند به چشم [دل‏] شان برخورد ننموده. حجابهاى غفلت میان خود و ایشان را دریدى، تا در نورت جاى گزیده، و به رحمتت گشایش یافتند.)

درمجلس ما عطر میامیز، که جان را                              هرلحظه زگیسوى تو خوشبوى، مشام است‏

پس از تجلّى محبوب، مجلس ما چه نیازى به عطر ظاهرى دارد؟ مشام جانمان هر لحظه از استشمام بوى او از ملکوت مظاهر بهره‏مند مى باشد و از مشاهده‏اش لذّت مى برد؛ که: «إلهى! وَإنَّ کُلَّ حَلاوَةٍ مُنْقَطِعَةٌ، وَحَلاوَةُ الإیمانِ بِکَ تَزْدادُ حَلاوَتُها، إتّصالًا بِکَ.»[15]: (معبودا! و براستى که هر شیرینى اى منقطع و گسستنى است، و تنها شیرینى ایمان به تو، به جهت پیوستگى به تو، حلاوتش افزون مى شود.)

از چاشنىِ قند مگو هیچ وزشکّر                                    ز آن رو که مرا با لبِ شیرین توکام است‏

پس ازاین دیدار، در نزد من از شیرینى قند و شکر سخن مگویید؛ زیرا ازآن زمان که کام از لب حیات بخش و شیرین دوست برگرفتم و از گفتار روح پرور و مشاهده جمالش بهره‏مند گشتم، هیچ چیز دیگرى در کام من لذیذ و شیرین نمى آید؛ که:

«إلهى! ما ألَذَّ خَواطِرَ الإلْهامِ بِذِکْرِکَ عَلَى القُلُوبِ! وَما أحْلَى المَسیرَ إلَیْکَ بِالأوْهامِ فى مَسالِکِ الغُیُوبِ! وَما أطْیَبَ طَعْمَ حُبّکَ! وَما أعْذَبَ شِرْبَ قُرْبِکَ!»[16]: (معبودا! چه لذّت بخش است.

خواطرى را که با یادت بر دلها الهام مى نمایى! و چه شیرین است با افکار و اندیشه ها در راههاى غیبى به سوى تو راه پیمودن! و چقدر طعم محبّتت خوش، و شربت قربت گواراست!)

تا گنجِ غمت در دل ویرانه مقیم است‏                                 پیوسته مرا کُنجِ خرابات مقام است‏

محبوبا! تا گنج غم عشقت پس از ویرانى از تعلّقات و توجّه به غیر تو دردلم جاى گرفت، همواره با خرابات و خراباتیان همنشین شدم و از مجالست با زُهّاد و صومعه نشینان (که جز به عبادات قشرى نمى پردازند و به بهشت و نعمتهاى آن، و یا ترس از آتش جهنّم توجّه دارند) دورى گزیدم وروى به عبادات لُبّى آوردم و اخلاص در عمل را پیشه گرفتم تا تنها تو در نظرم باشى؛ که: «قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ- عَزَّوَجَلَّ- خَوْفاً، فَتِلْکَ عِبادَةُ العَبیدِ؛ وَقَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ- تَبارَکَ وَتَعالى‏- طَلَبَ الثَّوابِ، فَتِلْکَ عِبادَةُ الاجَرآءِ؛ وَقَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ- عَزَّوَجَلَّ- حُبّاً لَهُ، فَتِلْکَ عِبادَةُ الأحْرارِ، وَهِىَ أفْضَلُ العِبادَةِ.»[17]: (گروهى خداوند- عزّوجلّ- را از روى ترس مى پرستند، که این عبادت بردگان است؛ و گروهى خداوند- تبارک و تعالى- را براى رسیدن به ثواب پرستش مى کنند، که این عبادت مزدبگیران مى باشد؛ و گروهى خداوند- عزّوجلّ- را از روى دوستى و محبّت عبادت مى کنند، که این عبادت آزادگان، و بهترین عبادت مى باشد.)، اینجا بود که مرا پذیرفتى و از عنایات روز عید برخوردار نمودى، پس ازاین، طریقى دیگر را اختیار نخواهم کرد. و به گفته خواجه در جایى:

منم که گوشه میخانه خانقاه من است‏                             دعاى پیر مغان ورد صبحگاه من است‏               

مرا گداى تو بودن زسلطنت خوشتر                                  که ذُلّ جور و جفاى تو عزّ و جاه من است‏

مگر به تیغ اجل خیمه برکنم، ورنه‏                                    رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است‏

ازآن زمان که براین آستان نهادم روى‏                                فراز مسند خورشید، تکیه گاه من است‏[18]

ازننگ چه گویى؟ که مرا نام زننگ است‏                             وزنام چه پرسى؟ که مرا ننگ زنام است‏

معشوقا! تا زمانى از ننگ و نام عاشقى برخود مى ترسیدم و نام زهد و تقواى قشرى را پذیرفته بودم که گنج غم عشقت دردلم جاى نداشت؛ اکنون که آن را اختیار نمودم و به دیدارت نایلم ساختى، ترسى از ننگ و نام ندارم؛ که: «ألْحَقُّ أَحَقُّ أنْ یُتَّبَعَ.»[19]: (حقّ، سزاوارتر و شایسته تربه پیروى است.- نیز: «إلْزَمُوا الحَقَّ، تَلْزَمْکُمُ النَّجاةُ.»[20]: (پیوسته ملازم و همراه حق باشید، تا نجات و رهایى همواره ملازم و همراه شما باشد.- همچنین: «أفْضَلُ الأعْمالِ لُزُومُ الحَقّ.»[21]: (برترین و با فضیلت‏ترین اعمال، پیوسته با حقّ بودن است.- نیز: «فِى لُزُومِ الحَقّ تَکُونُ السَّعادَةُ.»[22]: (سعادت و خوشبختى تنها در ملازمت و پیوسته با حقّ بودن حاصل مى شود.- همچنین: «إلهى! [أللّهُمَّ!] وَاقْشَعْ عَنْ بَصآئِرِنا سَحابَ الإرْتِیابِ، وَاکْشِفْ عَنْ قُلُوبِنا أغْشِیَةَ المِرْیَةِ وَالحِجابِ.»[23]: (معبودا! [بارخدایا!] ... و ابر شکّ و دودلى را از جلودیدگان [دل‏] مان برطرف نما، و پرده‏هاى شکّ و پوشیدگى و حجاب را از دلهایمان برانداز.)

میخواره‏ و سرگشته‏ ورندیم‏ و نظرباز                                 وآن کس که چومانیست دراین شهرکدام است؟

پس از نایل شدن به عطیّه الهى در روز عید، مشاهده مى کنم که تنها من نیستم که به دوست محبّت مى ورزم و توجّه دارم، هر موجودى دانسته و ندانسته به او عشق مى‏ورزد؛ که: «وَ لِلَّهِ یَسْجُدُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ.»[24]: (و آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است تنها در برابر خدا سجده و کُرنش مى نمایند.) نیز: «وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ»[25]: (و هیچ چیز نیست جز آنکه با حمد و ستایش او، او را تسبیح مى گوید، ولیکن شما تسبیح آنها را درنمى یابید.- همچنین:

«أنْتَ الَّذى سَجَدَ لَکَ سَوادُ اللَّیْلِ وَنُورُ النَّهارِ وَضَوْءُ القَمَرِ وَشُعاعُ الشَّمْسِ وَدَوِىُّ المآءِ وَحَفیفُ الشَّجَرِ، یااللَّهُ! لا شَریکَ لَکَ.»[26]: (تویى که سیاهى شب و روشنایى روز و پرتوماه و درخشش خورشید و صداى آب و درخت براى تو سجده و کُرنش مى کنند. اى خدا! شریکى براى تو نیست.)؛ زیرا عالم را معشوق و قیّمى جز او نیست و همگى سرگشته نور جمال اویند اگرچه توجّه نداشته باشند؛ که: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ.»[27]: (خداوند، نور آسمانها و زمین است.) ونیز: «بِنُورِ وَجْهِکَ الَّذى أضآءَ لَهُ کُلُّ شَىْ‏ءٍ، یانُورُ! یاقُدُّوسُ!»[28]: ( [واز تو مسئلت دارم‏] به نور روى [و اسماء و صفات‏] ات که همه چیز بدان روشن و نورانى است. اى نور! اى پاک و مقدّس از هر نقص!)

با محتسبم عیب نگویید، که او نیز                                       پیوسته چو ما در طلب شُرْبِ مُدام است‏

اى دوستان! دراین دیدار بر من روشن شد که زاهد و ملامت کنندگان ما هم همواره چون ما در طلب مِىِ مشاهداتند و محبّت به او مى ورزند، اگرچه توجّه نداشته باشند، لذا بدگویى ازآنان نکنید، زیرا توجّه به توجّهشان ندارند؛ که: «ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَریقَ إرادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبیلِ مَحَبَّتِهِ.»[29]: (سپس مخلوقات را در طریق خواست خویش روان گردانیده، و در راه دوستى به خود برانگیخت.)

حافظ! منشین بى‏مى و معشوق زمانى‏                                 کایّام گل و یاسمن و عید صیام است‏

اى خواجه! حال که روزگار بر وفق مرادت گشته و از هر جهت وسائل عیش و عشرت با معشوق تو را فراهم آمده، فرصت را غنیمت شمار و لحظه اى بدون او و یاد او مباش؛ که: «إنْتَهِزُوا فُرَصَ الخَیْرِ، فَإنَّها تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ.»[30]: (فرصتهاى خوب را مغتنم شمرده و به پیشوازش بروید که آنها مثل گذشتن ابر درگذرند.)، و نیز: «بادِرِ الفُرْصَةَ قَبْلَ أنْ تَکُونَ غُصَّةً.»[31]: (فرصت را قدر بدان و به سوى آن بشتاب پیش از آنکه به غصّه و اندوه تبدیل شود.) به گفته خواجه در جایى:

وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانى‏                                     حاصل ازحیات اى جان! یک دم است تا دانى‏

کام بخشى دوران، عُمر در عوض خواهد                             جهد کن که از عشرت، کام خویش بستانى‏[32]

(منبع: جمال آفتاب، ج‏1، ص451)


مطالب مرتبط:

معرفی کتاب «جمال آفتاب و آفتاب هر نظر» اثر مرحوم آیت الله سعادت پرور




[1]- وسائل الشّیعة، ج 7، ص 227، روایت 20.

[2]- وسائل الشّیعة، ج 7، ص 294، از روایت 27.

[3]- اقبال الاعمال، ص 282.

[4]- اقبال الاعمال، ص 282.

[5]- اقبال الاعمال، ص 290.

[6]- اقبال الاعمال، ص 289.

[7]- الجواهر السّنیّة، ص 361.

[8]- اصول کافى، ج 2، ص 352، روایت 7.

[9]- اقبال الاعمال، ص 350.

[10]- بحار الانوار، ج 94، ص 151.

[11]- اقبال الاعمال، ص 348.

[12]- اقبال الاعمال، ص 349.

[13]- بحار الانوار، ج 94، ص 151.

[14]- بحار الانوار، ج 94، ص 95- 96.

[15]- بحار الانوار، ج 94، ص 96.

[16]- بحار الانوار، ج 94، ص 151.

[17]- وسائل الشّیعة، ج 1، ص 45، روایت 1.

[18]- دیوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 40، ص 64.

[19]- غرر و درر موضوعى، باب الحقّ، ص 74.

[20]- غرر و درر موضوعى، باب الحقّ، ص 74.

[21]- غرر و درر موضوعى، باب الحقّ، ص 74.

[22]- غرر و درر موضوعى، باب الحقّ، ص 75.

[23]- بحار الانوار، ج 94، ص 147.

[24]- نحل: 49.

[25]- اسراء: 44.

[26]- اقبال الاعمال، ص 554.

[27]- نور: 35.

[28]- اقبال الاعمال، ص 707.

[29]- صحیفه سجّایّه علیه السلام، دعاى 1.

[30]- غرر و درر موضوعى، باب الفرصة، ص 304.

[31]- غرر و درر موضوعى، باب الفرصة، ص 304.

[32]- دیوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 593، ص 424.